یادداشت های یک زن مطلقه

تجربیات و روزنگارهای یک عدد زن مطلقه

و همچنان وحشت و خاطرات تلخ

نیمه شب است نشسته ایم پشت میز و تند تند کارهای عقب افتاده مان را انجام میدهیم.

ما و تنهایی و سکوت نیمه شب.

صدای بلندصلوات می آید از بیرون.

پنجره را باز می کنیم ،سوز سردی به صورتمان می خورد.با چشمانمان منبع صدا را جستجو می کنیم.

عروس بدرقه می کنند.و تند تند صلوات می فرستند.

سرما در وجودمان رخنه می کند.

بدنمان عرق سرد می کند.

استرس میگیریم.هنوز هم استرس می گیریم.بعد از گذشت اینهمه سال

پنجره را بسته ایم.وجودمان یخ کرده.سرمان را به دیوار تکیه می دهیم، اشک میریزیم ودعا می کنیم.

خداوندا دختران سرزمینم را از خیانت.آزار .تحقیر .خشونت.طلاق ق ق ق وآنچه که من نمی دانم و تو می دانی حفظ بفرما.

خداوندا همه ی تازه به خانه ی بخت رفته گان را در پناه خودت محفوظ و آخر و عاقبت به خیر بدار.ما را نیز.

خداوندا یاریمان کن خاطرات گس طلاق را فراموش کنیم.که هرچه تلاش می کنیم، نمی شود که نمی شود که نمی شود............

آمین.


برچسب‌ها: زن مطلقه, خاطرات طلاق, طلاق
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 1:15  توسط من  |